♥☻♥ یکی یدونه ها ♥☻♥

sسلام به همه ی دوستای عزیز ..ما یعنی (دختر کره ای و دختر ایرونی) این وبلاگ رو باهم درست کردیم تا خاطراطمونو توش بنویسیم.

خاطرات خوب کلاس مدرسه
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ٥:٠٦ ‎ب.ظ ??? شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای گل

میخواستم درمورده اتفاقایی که تو کلاسمون میفته براتون بگم.راجع به اینکه ما تازگیاخوراکمون شده سوتی گرفتن از معلما  روز و هرزنگ ادای معلمارو در میاریم و کلی میخندیم  وحتی وقتی معلما سوتی میدن اروم و واسه اینکه به معلم برنخوره بازم میخندیم.یکی از بچه های کلاسمون که خیلی تو ادا دراوردن استادهاین کارو انجام میده.همه ی کلاسمعتاد ادای معلما شدن و اگه یه روز نبینیم و نخندیم دلمون تنگ میشه! 

 

معلمای که ادا هاشون رو درمیاریم عبارت اند از:دبیر شیمی (خیلی باحاله)دبیر فیزیک ک(اینم کلی خنده داره,خوده دبیرش اصلا خنده دار نیستا),دبیر هندسه:(عنده سوتی), دبیر انگلیسی(اوا خواهر چشم غره تو عشقه)و چنتا دیگه...ولی اینارو هرجلسه انجام میده پشت سره هم...البته اینا همشون ای مردمون هستنا.

مثلا تازگیا ادای رقصشونو درمیاره(مثلا اگه معلما برقصن چطوری میرقصن).تو پست بعدی تک تک در مورد تکیه کلامای خنده دارشون براتون مینویسم.

 

(دختر کره ای)


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
آخ جون روزای مدرسه شروع شد!
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ??? شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

سلام سلام  

خیلی خوشالم امتحانا تموم شد  و دوباره مدرسه شروع شد(اخه امتحان گریه داره ولی اتفاقای تو مدرسه خنده دار).قبلنا از فصل امتحانات خیلی خوشم میومد ولی این سال به خاطر جدای ی پس از یه ماهه من و آقا پسری باعث شد که از خونه موندن بدم بیاد وهمینطور حوصله درس خوندن نداشتم ولی همچنان باتمام شکلات تونستم بخونم و تاحدی امتحانامو خوب بدم.

آقا پسری نوشت:آخیییBaby GirlBaby GirlBaby Girl...خیلی وقته در مورد Baby Girlآقا پسریBaby Girl هیچی تعریف نکردم.میدونین چیه؟؟دلم براش اندازه پای مورچه شده!!خداکنه ببینمش (فردا یکشنبه).یاده اون روزایی که بعداز مدرسه توکوچه باهم قدم میزدیم بخیرامروز داشتم با دختر خالم میرفتم بیرون خیلی دلم میخواست که آقا پسری رو میدیدم واسه همینم از جلوی مغازشون رد شدم ولی هرچی نگاه کردم اونجا نبوددددد.هرروز همش به هم تک زنگ میزنیم...چند روزی بعد ز اون خداحافظی همیشگی من  بار  اس ام اس دادم و یکم دلتنگیمو ابراز کردم ..اونم همینطور ولی حالا فقط تک میزنه!!!

فردا باید برم مدرسه ..اولش تصمیم گرفته بودیم نریم (من و دوستام)ولی بعداز مشورت و تفکر(به خاطر درس مثلا شیرین شیمی) بریم

وایی خهلی خهلی خوابم میاد..باید بخوابم.فردا صبح هم باید ناخونامو بگیرمدههه...نخند!!چرا میخندی خو؟؟؟نخند بزار بگممم مدرسه ی ما خیلی مسخره اس از نظر مقررات واسه همینم باید ناخون بگیریم و فلان کنیم و...!

راستی یه چیزی در مورد عکس وبلاگ بگممم؟

من این عکسو خهلی دوس دارم به خاطره اینکه قبلنا این عکسو روی شماره آقا پسری گذاشته بودم که وقتی میزنگید یا اس ام اس میداد این عکس همیشه میومد..قشنگه نه؟؟؟

 


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
ضرب المثل
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ٥:٥٧ ‎ب.ظ ??? سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

سلام دوستای گلم

خوبین؟یه خسته نباشید میگم به همه کسایی که امتحاناشون تموم شد...البته خودم ٢تاهنوز دارم.حالا یه ضرب المثل جالب گذاشتم که بخونین.راستی خودمونیما این "دختر ایرونی" خودمون چرا اصلا به وبلاگ سر نمیزنه؟؟خیلی متعجبم.

*الف را نمیگویم و جانم خلاص*

کودکی را هرچه ملا تنبیه میکرد که بگوید الف,نمیگفت.ازکودک پرسیدند:مگر گفتن الف این همه زحمت دارد که نمیگویی؟گفت:الف گفتن کاری ندارد,اما بعد از آن باید "ب" را بگویم و بعد "پ" و "ت" را تا "ی"...از همان ابتدا الف را نمیگویم و جانم خلاص.

(دختر کره ای)

 


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
میبینی روزگارو؟:خداحافظی من وآقا پسری
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ٧:۳٦ ‎ق.ظ ??? پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای گلمملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

از هفته ی تاسوعا و عاشورا همش بد اوردم...روز عاشورا با اقا پسری  به خاطر یه چیز مسخره دعوام شد و کلی گریه کردم.بعد از گذشت اون روز باهم خوب شدیم دوباره مثه قبل(از قبل هم بهتر).اما دوباره روگار باهامون حسودی کردو میونم یکم شکراب شد.ماجرا از این قرار بود که یه روزی وقتی که من و آقا پسری تازه هم دیگرو تو کوچه به طور اتفاقی دید بودیم یکی از دوستای داداشم(پسره ی دورم راهنماییه بی ادبه مزخرف)مارو توکوچه در حال دست دادن دید.منم این خبرچین خان رو همون لحظه دیدم اما به روی خودم نیاوردم.فک نمیرکدم مردم اینقد فوضول و خبرچین باشن واسه همینم واسم مهم نبود تا اینکه چندروز پیشا مامانم اومد تو اتاقم و گفت:ببینم تو با یه پسره تو کوچه قرار گذاشتی(حالا خوبه کوچش سه کیلو متر با کوچه یما فاصله داشتا).منو میبینی؟؟شدم صورتی بنفش بادمجونی سرخابی . غیره و گفتم اره چطور مگه؟؟(من به مامانم دروغ نمیگم واسه همین گفتم راستشو)دیگه همه چیو واسش گفتم و اونم ازم قول گرفت که باهم بهم بزنیم.

یکی نیست بگه آخه مامان جون این دخترت یه سال و دوماهاز این اقا پسری خوشش میومد و هنوز که بهم نرسیدیم میخواین جدامون کنین؟؟؟ولی من که این چیزا حالیم نیست ...فعلا باهم هستیم تا ببینیم خدا چی میخواد.البته دیدار هامونو خیلی کم کردیم.

آلان نوشت:دیشب اقا پسری گفت داری میخوابی جای منم خالی کنیا رو تختت!!منم که همش بهش ضدحال زده بودم با خودم گفتم:این یه دفعه رو بگم الکی باشه تا دلش نشکنه...خدا میدونه بعضی پسرا چه رویی دارن!!!شماکه خودتون میدونین,مگه نه؟؟

وای الانم باید بم فیزیک بخونم...دیروز اصلا حال و حوصله نداشتم امروز به خودم قول دادم خوب بشینم بخونم.شمام دعا کنین...

*

دوباره نوشت:الان که دارم اینو مینویسم حدوده یک ساعت وپنج دقیقه است که از خداحاظی همیشگی من و آقا پسری میگذره.تا پنج دقیقه پیش دلم طاقت نیاورد و واسش اس ام اس دادم:با یاد اون لحظه هایی که هنوز باهات آشنا نشده بودم,بدون تو قلبمی(آخه قبلنا که باهم دوست نشده بودیم باخودم فکر میکردم که ما اگه به هم برسیم خیلی خوشبخت میشیم وتفاهم خواهیم داشت.)ولی حالا که خدای مهربون بهم نشون داد که ما تفاهم نداریمو بهتره دیگه بهش  فک نکنم منم حرفشو گوش کردم و خداحافظی کردم.

لطفا اگر نظر میدین نگین چرا بهم زدین!!!اخه دلم درد میگیره.

یه ربع پیش داشتم تو خونه میگشتم و هی بلند بلند میگفتم:باچه؟؟(باشه به زبان آقا پسری).هنوز اون خانومی گفتناش تو گوشمه!!گرمای دستش رو دستمه..دلم واسه دستاش خیلی تنگ میشه..از اخرین باری که دستمو گرفت سه روز میگذره!!

دلم واسه یه کوچولو گفتناش تنگ میشه!!(هردفعه با چیزی خالفت میکردم میگفت:یه کوچولو...یه کوچولو)...مامانم امروز خیلی واسم حرف زد درمورد اینکه این چیزارو ول کنم(از روزی که فهمید داشت رو مخم کار میکرد)

 

 


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
دیدار یک و نیم ساعتی من و آقا پسری
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ۳:٥٤ ‎ب.ظ ??? چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای عزیز,خوبین؟؟bubblesmiley.gif : 49 par 50 pixels.

تو وبلاگای دیگه نوشته بودن در مورده مینا جون ننویسین چون وقتی که برگرده و به وبلاگا سر بزنه غمش دوباره تازه میشه.پس منم حرفی نمیزنم و میرم سره اصل مطلب.

اولین دیدار طولانی من و آقا پسری

از دو روز قبلش ازم قول گرفته بود که پنجشنبه باهم بریم بیرون..تازه من قرار بود همون روز خونه ی عمه م برم واسه همینم دیگه قرار منتفی شده بود.ساعت 6 غروب قرار گذاشتیم (محل قرار نزدیک خونه هامون بود).بعد از اینکه رسیدم اقا پسری اونطرف خیابون بود و تا منو دید اومد اینطرفی که من بودم.وقتی رسید سلام کردیم و دستشو اورد جلو که دست بدیم(چند روز پیش دستشو واسه دست دادن دراز کرده بود ولی من دست ندادمlaugh2.gif : 19 par 20 pixels.)خلاصه راضی شدم که دست بدم(آخه من خیلی سر سختم)بعدش شروع کردیم به قدم زدن ...قرار بود پیاده بریم پارک...خیلی قدم زدیم چندتا از خیابونای اصلی رو رفتیم ولی من اصلا خسته نشدم.تعجب میکردیم که چطور  راه به این دوری رو توی نیم ساعت بدون خستگی رفتیم.وسط راه که داشتیم میرفتیم یه دفعه چشمم به یه مغازه افتاد که وسایلش خیلی خوشگل بودن.واستادیم و یکم نگه کردیم و دوباره راه افتادیم(من همیشه عادت دارم جلوی مغازه ها وایسم و هرچی خوشم اومد می خرم ولی اون لحظه به اقا پسری گفتم بعدا با مامانم اینجا خرید)هنوز یکم مونده بود که به پارک برسیم که یهو از دهنم در اومد "من گرسنمه" حالا بیا و درستش کن..یهو گیر داد که بیا بریم رستوران یه چیزی بخور,گفتم من نمیخورم (از اون اصرار و از من انکار).گفت:لا اقل بگو یه چیز بخوریم چون منم گرسنمه ها.گفتم :من الان خونه ی عمه م شام دعوتم نمیشه.گفت:خب یه چیز ی بگو حالا...گفتم:باشه!!!بستنی خوبه؟؟(ده دقیقه قبلش در مورد بستنی شکلاتی اصل(به قول خودم) کلی تعریف کردم.آقا پسری گفت:آخه بستی که سیر نمیکنه!!!گفتم:من دیگه نمیدونم....

جلوی پارک شهر یه عالمه مغازه بستنی بود که یع دفعه اقا پسری جلوی یکی از اونا وایساد و من طع بستنی هارو انتخاب کردم.باهم به طرف دره پارک رفتیم و یه جا پیدا کردیم و نشستیم....ساعت 20 دقیقه به 7 رسیده بودیم پارک و و تا ساعت 7و 20 دقیقه روی همون صندلی  نشسته بودیم و حرف زدیم و بستنی خوردیم پلیسم که طبق معمول تو بارک بود و گشت میزد.خیلی هم باد میومد که مارو داشت باخودش میبرد...اقا پسری دوباره شیطونیش گل کر وگفت:میخوام دستاتو بگیرم...

من:نه...نه...

آقا پسری:یه ذره....ده دقیقه!!!!!

من:نه زیاده کمش کن!!

آقا پسری:خب 5 دقیقه!!!

من:نه نه نه

آقا پسری:اصلا صبر کن..وایسا اینجا یه لحظه

جلوی یه ستون بودیم اونم به اون اشاره میکرد...

آقا پسری:فقط بیا یه قدم بزنیم و ازش رد شیم...دستتو ول میکنم.

من:باشه فقط یه لحظه ها!!!

بعداز اینکه قبول کردم  دستمو اوردم ..اونم دستشو اورد و واسه 3 ثانیه دستای همو نگه داشتیم و بعدش ول کردیم.5 دقیقه وقت داشتیم وسه همینم بهش گفتم من باید برم ...گفت:چی نشد بیستر میموندیم.

 

من:ایشالا یه وقت دیگه.

همونطور که از یکی از درای پارک زدیم بیرون پلیسو دیدیم.اقا پسری داشت جلوم راه میرفت و من پشتش...تا اینکه ماشین پلیس رفع زحمت کرد و ما دوباره درکنار هم بودیم.هردفعه که میخواستیم از خیابون رد شیم بهم میگفت:میتونی رد شی؟یادستتو گیرم؟؟منم میگفتم:میتونم.

از خیابون رد شیم و رسیدیم کنار کوچه ی خونه عمه ام..تا وسطای کوچه باهم اومد و بعدش واسه خداحافظی واستادیم...دستشو اوردو و منم دستمو دادم که دستمو محکم گرفت و گفت:میخوام 5 دقیقه همینطوری بمونیم که دستمو ول کردم و گفتم:نههه و بعدشم خداحفظی  کردیم.

 

(دختر کره ای)


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
قسمت آخر آشنایی و غم مینای عزیزم
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ۳:٠٧ ‎ب.ظ ??? شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای عزیزم

خیلی وقته که از نوشتن اپه قبلیم میگذره و من خیلی دلم میخواست که وقتی این اپو مینویسم مینا جونم بیاد و بهمون سر بزنه و مثه قبلنا خوشال و شاد باشه و با عشقی که از محمد مهدیش داره تو وبلاگش بنویسه.از اون روزی که اون خبر بد رو توی وبلاگ مینا دیدم(از دست دادن محمد مهدی) خیلی ناراحت شدم و یکی زدم تو سرمو گفتم اخه چرا خدا؟؟؟اشکم سرازیر شد و به خاطر مینا و عشقش گریه کردم.هنوزم که هنوزه هروقت به یادش می افتم خیی میسوزم.امیدورام که خدای بزرگ یه صبر بزرگی رو به مینا بده که طاقت بیاره . مینا جون اگر این اپو خوندی امیدوارم که از دستم ناراحت نشی.

 

"قسمت آخر داستان آشنایی آقا پسری با من"

اون روزی که قبول کردم که جدی باهاش باشم روز 6 آذر بود و من تازه از امتحان قلمچی اومده بودم که اس داد.بعد از کلی نازه و افاده خلاصه بهش گفتم باهات میمونم.چند روزی میگذشت و ما یه روز در میون همدیگرو توی کوچه(وقتی از مدرسیه میومدم خونه اونم داشت از سره کار میرفت ونه)میدیدیم و سلام میکردیم.روز به روز به صمیمیت ما اضافه میشد که یه روز قرار شد بریم توی یه کوچه و باهم اولین قراره نزدیک رو داشته باشیم و حرف بزنیم.تااینکه یه شب بعد از تموم شدن کلاس زبانم آقا پسری رو نزدیکای اونجا دیدم و سلام کردیم و بهش گفتم فعلا اینجاهاتو پشت راه بیا و منم جلو باشم تا برسیم به کوچه.بعداز گذشت 5 دقیقه  رسیدیم تو کوچه...بارون شدیدی میومد و من چتر داشتم ولی اون نداشت.گفت و گوهای اولیه:

آقا پسری:راستی من چتر نمیخواما...یه دفعه بهم ندی!!

من:اا...خب اگه دختروه نبود بهت میدادم.

اولین بارم بود که باپسری بیرون میرفتم و کنارش قدم میزد ولی نمیدونم چرا توی دلم زیاد دلهوره نداشتم!

همونطور که داشتیم راه میرفتیم همش خودشو کج میکرد تا بخوره به من...منم جا خالی میدادم که گفتم:

من:چرا کج راه میری؟؟راست راه برو دیگه!

آقا پسری:ای..من کج راه نمیرم که....کوچه کجه!

من:بله...مشخصه اصن!

چند دقیقه بعد:

اقا پسری:خیس شدیا!

من:بابا من گفتم که چتر....(همون لحظه چترمو گرفتم رو سرش)

آقا پسری:نه... منظورم این بودکه داری خودت خیس میشی..اینا(و به دستم اشاره کرد)

من:اره راست میگی ها.

کوچهه خیلی کوتاه بود و تاریک.دوبار دور زدیمش و موقع برگشتن باهاش خداحافظی کردم و رفتم خونه.

اس ام اس داد:

گل دختر چه خوشتیپ بودیا!!ماشاالله...چشم نخوری..بزم به تخته,تیپه باحال,قده باحال,استیل میزون..فقط یه چیز کم داشتی.(خودم از خودم تعریف نمیکنما..اون گفت)

من:چی؟

آقا پسری:منو کم داشتی که همدیگرو بغل کنیم و تو خیابون راه بریم.

من:اوهو(البته تو دلم)

الانم 22 روز از دوستیمون میگذره و واقعا خوشالم ...تازه پنجشنبه باهم رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت ولی بعدا مینویسم چون هم طولانیه و هم وقتم کمه.


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
قسمت چهارم آشنایی آقاپسری بامن
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ??? جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای گلم

خوبین؟؟شرمنده که نوشتن این قسمت دیر شد.ولی این امتحانا اگه نبودن زودتر مینوشتم.حالا بگذریم...

راستی داریم به عید غدیر خم نزدیک میشیم.من خوشالم ولی یکم ناراحت.آخه ماروزه عید یه عالمه مهمون داریم و فرداییش من امتحان دارم.

 

ملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

"قسمت چهارم"

بعد از اینکه دیگه فهمید من کیم.بهم گفت:حالا که هم من تورو دیدم هم تو منو نظرت در مورده رفاقت چیه؟؟من که جا خورده بودم با خودم گفتم اخه چطور میشه که تو همین چند روزه پیشنهاد دوستی داده(حتما یه ریگی تو کفششه).بعد از این تجزیه و تحلیل ها بهش گفتم بزار یه چندروزی فک کنم.(با اس ام اس میحرفیدیم)

- آقا پسری :مگه میخوای به داماد بله بدی که میخوای چند رو فک کنی؟

من:خب این موضوع واسم مهمه حتما باید در موردش فک کنم.

بعد از این ماجرا یه یکی دو روزی گذشت ومندلم طاق نمی اورد و اس ام اس دادم.دیدم که با بی محلی جواب میده و اس ام اس هارو بزور جواب میده.(خیلی کفری شدم تصمیم گرفتم بهش بگم اگر اخلاقت میخواد اینطوری باشه اصلا قبول نمیکنم دوستی رو).قبلش ازش پرسیده بودم تو چرا میخوای بامن دوست شی؟؟گفت:دلیل اول اینکه اون رو تو زنگ زدی(یه کلمه هم حرف نزدم) و خدا خواست که من شمارتو بردارم و دلیل دوم اینکه من دوست دارم باهات رفیق شم. اون دوروز که همش بی محلی میکرد شبش براش زنگ زدم و گفتم:دیگه بان کار نداری؟؟فقط اخرین خداحافظی رو میگم و بعدش بای.

آقا پسری:اخرین خداحافظی چیه؟؟من حالم خوب نیست دوروزه بزار حالم خوب بشه خودم برات زنگ میزنم و بهت میگم که خوبم؛پس بعده اینکه حالم خوب شد به دوستیمون ادامه میدیم یانه؟؟

من:مطمئن نیستم.اون گفت:حالا فکراتو بکن شاید شد.منم گفتم باشه حالا ببینم.

یه روزو نیم گوشیم خاموش بود و بعضی وقتا روشنش میکردم.جمعه 6 آذر امتحان قلم چی داشتم و رفتم موقع برگشتن از آقا پسری دوتا اس ام اس اومد(اس ام اس دیشبش بود)که گفت:

من حالم خوب شده نمیخوای خداحافظیتو پس بگیری؟؟

چون اس ام اس بهم دیر رسیده بود دوباره اس ام اس داده بود:یعنی همین بود که میگفتی دوستت دارم؟؟شاید من میخواستم امتحانت کنم ببینم چیکار میکنی؟؟

من یادم نمیاد چی گفتم ولی تا اونجا قبول کرده بودم باهاش باشم.

(دختر کره ای)


 
comment بستنی شکلاتی ()

 
قسمت سوم آشنایی آقا پسری با من
??????? : ღღ ما دوتا دخترا ღღ - ???? ٢:٥٢ ‎ب.ظ ??? شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
 

سلام دوستای گل.خوبین؟امروز میخوام قسمت سوم ماجرای اشنایی بیشتر و همچنین دوستی  رو بنویسم.اینو بگم که الان من و آقا پسری باهمیم.یادتون نره که قسمت اولشم بخونینا.راستی:

عید قربان رو به همه تبریک میگم.

Hearts

عید قربان مبارک

Hearts

"قسمت سوم"

بعد از اون همه سوال هایی که در مورد قیافم  و طرز لباس پوشیدنم ازم پرسید،یه چیزایی دستگیرش شد.قبلا وقتی از جلوی خونمون رد میشد هم دیگرو میدیدیم و از بده روزگار اون روز ازم پرسید خونتون فلان جاتست؟؟منم که کف کرده بودم گفتم:تو میخوای خونمونو پیدار کنی یا خوده منو؟

خلاصه صحبتای من همش با اس ام اس بود.فردای اون روز  وقتی که داشتم از مدرسه میومدم و نزدیکای خونه بودم..بعد از یه دقیقه رسیدم دره خونه و زنگ زدم(هوا بارونی بود بدجوری)چشمتون روزه بد نبینه...سرمو برگردوندم دیدم کیو میبینی؟؟؟آقا پسری بود که داشت از دور میومد.منم اینقدر دست پاچه شده بودم که تند تند کلیدمو از کیفم دراوردم.داشتم دروباز میکردم که از هول عروسکش ازش جدا شد
(جاسوییچی)حالا یه بدبختیه دیگه هم بود که چترمم باز نمیشد.(ت و دلم گفتم خدااایااا عجب ضایع بازاری شده ها.خلاصه وقتی درو باز کردم با چتر باز پریدم تو خونه.اینقدر خندم گرفته بود که نگو.دوییدم و رفتم تو خونه و از ایفون نگاه کردم(به خودم گفتم الحق که سوتی دادی)..حالا بعد زا این گند کاری رفتم گوشیمو نگاه کردم ...دوتا اس ام اس ازآقا پسری اومده بود.

اولیش مربوط به همون لحظه بود که نوشته بود:لولو دیدی مگه؟؟چرا ترسیدی؟؟فکرکردی میخوام بیام داخل؟؟

منکه از سوتی زیبای خودم خندم گرفته بود جواب دادم:نه نترسیدم فقط شوکه شدم چون فکر نمیکردم اینجا ببینمت.

دوستای گلم این قسمت هم اینجا تموم شد...تا قسمت بعدی بای.

(دختر کره ای)

 


 
comment بستنی شکلاتی ()