♥☻♥ دله یکی یدونه ي دختر كره اي ♥☻♥

sمنم منم يه دختر كره ايه تنها.... دوس دارم تو هم باشي با من همرا.

میبینی روزگارو؟:خداحافظی من وآقا پسری
??????? : ღღ دختر کره ای ღღ - ???? ٧:۳٦ ‎ق.ظ ??? پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
 

سلام به همه ی دوستای گلمملوس خانوم و ابزارش  maloosiii-tools.Blogfa

از هفته ی تاسوعا و عاشورا همش بد اوردم...روز عاشورا با اقا پسری  به خاطر یه چیز مسخره دعوام شد و کلی گریه کردم.بعد از گذشت اون روز باهم خوب شدیم دوباره مثه قبل(از قبل هم بهتر).اما دوباره روگار باهامون حسودی کردو میونم یکم شکراب شد.ماجرا از این قرار بود که یه روزی وقتی که من و آقا پسری تازه هم دیگرو تو کوچه به طور اتفاقی دید بودیم یکی از دوستای داداشم(پسره ی دورم راهنماییه بی ادبه مزخرف)مارو توکوچه در حال دست دادن دید.منم این خبرچین خان رو همون لحظه دیدم اما به روی خودم نیاوردم.فک نمیرکدم مردم اینقد فوضول و خبرچین باشن واسه همینم واسم مهم نبود تا اینکه چندروز پیشا مامانم اومد تو اتاقم و گفت:ببینم تو با یه پسره تو کوچه قرار گذاشتی(حالا خوبه کوچش سه کیلو متر با کوچه یما فاصله داشتا).منو میبینی؟؟شدم صورتی بنفش بادمجونی سرخابی . غیره و گفتم اره چطور مگه؟؟(من به مامانم دروغ نمیگم واسه همین گفتم راستشو)دیگه همه چیو واسش گفتم و اونم ازم قول گرفت که باهم بهم بزنیم.

یکی نیست بگه آخه مامان جون این دخترت یه سال و دوماهاز این اقا پسری خوشش میومد و هنوز که بهم نرسیدیم میخواین جدامون کنین؟؟؟ولی من که این چیزا حالیم نیست ...فعلا باهم هستیم تا ببینیم خدا چی میخواد.البته دیدار هامونو خیلی کم کردیم.

آلان نوشت:دیشب اقا پسری گفت داری میخوابی جای منم خالی کنیا رو تختت!!منم که همش بهش ضدحال زده بودم با خودم گفتم:این یه دفعه رو بگم الکی باشه تا دلش نشکنه...خدا میدونه بعضی پسرا چه رویی دارن!!!شماکه خودتون میدونین,مگه نه؟؟

وای الانم باید بم فیزیک بخونم...دیروز اصلا حال و حوصله نداشتم امروز به خودم قول دادم خوب بشینم بخونم.شمام دعا کنین...

*

دوباره نوشت:الان که دارم اینو مینویسم حدوده یک ساعت وپنج دقیقه است که از خداحاظی همیشگی من و آقا پسری میگذره.تا پنج دقیقه پیش دلم طاقت نیاورد و واسش اس ام اس دادم:با یاد اون لحظه هایی که هنوز باهات آشنا نشده بودم,بدون تو قلبمی(آخه قبلنا که باهم دوست نشده بودیم باخودم فکر میکردم که ما اگه به هم برسیم خیلی خوشبخت میشیم وتفاهم خواهیم داشت.)ولی حالا که خدای مهربون بهم نشون داد که ما تفاهم نداریمو بهتره دیگه بهش  فک نکنم منم حرفشو گوش کردم و خداحافظی کردم.

لطفا اگر نظر میدین نگین چرا بهم زدین!!!اخه دلم درد میگیره.

یه ربع پیش داشتم تو خونه میگشتم و هی بلند بلند میگفتم:باچه؟؟(باشه به زبان آقا پسری).هنوز اون خانومی گفتناش تو گوشمه!!گرمای دستش رو دستمه..دلم واسه دستاش خیلی تنگ میشه..از اخرین باری که دستمو گرفت سه روز میگذره!!

دلم واسه یه کوچولو گفتناش تنگ میشه!!(هردفعه با چیزی خالفت میکردم میگفت:یه کوچولو...یه کوچولو)...مامانم امروز خیلی واسم حرف زد درمورد اینکه این چیزارو ول کنم(از روزی که فهمید داشت رو مخم کار میکرد)

 

 


 
comment بستنی شکلاتی ()